من حانیه کچوئی هستم، متولد ۱۱ آبان ۱۳۸۱ . من دوست دارم مثل خواهرم حسنا داستان بنویسم تا بچه ها داستانهایم را بخوانند و دوست های جدیدی پیدا کنم
یکی بود یکی نبود غیر ز (از) خدا هیچ کس نبود.
یک مردی بود که یک مزرعه داشت که در آن خیلی حیوانات اهلی بود.
آن حیوانات اصلا آن مرد را دوست نداشتند چون خیلی مرد بدی بود.
یک روز تصمیم گرفتند تا از آن جا بروند.
سپس یکی از گوسفندها را برای ریس مزرعه انتخاب کردند.
گوسفند گفت من نخشه ای (نقشه ای) دارم.
گهسفند (گوسفند) به همه نخشش (نقشه اش) را گفت.
همه ی حیوانات مزرعه نخشه ی آن را انجام دادند.
آخر ز همه یک گوسفند چاق بود و آخری هم ریس بود.
آن گوسفند از بس چاق بود که ریس مزرعه همش آن را هل می داد و آخر سر گسفند رفت و آن مرد فهمید و ریس مزرعه را با عجله گرفت.
گوسفند فهمید که اگر ریس باش (باشد) بعدن (بعدا) خیلی خوش بهش نمیگزره (نمیگذره).
One day this little butterfly dosen't have any friends.
So she stays in the home.
She doesn't want to go outside.
Then the mother says, " You must go outside."
"The kids never come and play with me."
The little butterfly goes outside.
She sees a baby.
The baby was crying.
So she said, "What happened?"
The baby said, "I don't have any friends to play with me."
the little butterly said, "Me too. I want to have friends to play with me."
Then the baby said, "We can be friends." December 8, 2009 Hanieh and Sonja
این داستان را حانیه با کمک معلم انگلیسی اش، سونیا نوشته.
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

